تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - شهید حاج عبدالحسین کردی

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 
از بوارین خارج شدم اما هنوز ادوات سنگین و توپخانه عراق منطقه را زیر آتش داشت به میدان امام رضا (ع) رسیدم. دیدم تمام نیروها ماسک به صورت زده اند و این نشان از بمباران شیمیایی می داد. به سرعت ماسک گذاری کردم. ساعت 11 صبح بود که به طرف جادۀ جدید الاحداث حرکت کردم. هنوز وارد مسیر جاده آب گرفتگی نشده بودم که دیدم یک نفر چفیه به صورت گرفته و دستهایش را به نشانه سوار شدن تکان می دهد. کمی جلوتر رفتم. حاج کردی بود.

او را صدا زدم جواب داد اما نمی توانست چشمانش را باز کند گفتم حاجی! چی شده؟

گفت: حمید تو هستی؟

گفتم : بله

گفت: حمید نمی توانم چشمم را باز کنم.

پایین رفتم، دستش را گرفتم و به سمت خودرو آوردم. بوی مواد شیمیایی را که از لابلای ماسک نفوذ کرده بود به خوبی حس می کردم مدتی بود که فیلتر ماسک را تعویض نکرده بودم. باید در اولین فرصت از منطقۀ آلوده خارج می شدم. اما باد آلودگی را به همراه ما و به سمت ایران حرکت می داد. به سرعت خودرو اضافه کردم.

بعد از نیم ساعت به قرارگاه لشکر در عرایض رسیدیم. آن جا تصمیم گرفتم خودرو را تعویض کنم تا حاجی را با موتور و با سرعت بیشتر به اورژانس ببرم. محیط قرارگاه پاک و سالم بود. لذا قبل از این که پیاده شوم، ماسک را برداشتم. به طرف سنگر اطلاعات رفتم و از بچه ها موتوری را گرفتم. موضوع را به بچه ها گفتم و از آن ها خواستم که ماجرا را به فرماندهی لشکر منتقل کنند. به سرعت به طرف خرمشهر حرکت کردم. حاجی نیز پشت سرم سوار بر موتور بود. اورژانس مخصوص مجروحین شیمیایی را با پرس و جو و تابلوهای راهنما پیدا کردم. به محض این که موتور را پارک کردم و با حاجی وارد رختکن و حمام شدیم. چند نفر آمدند و به سرعت لباس هایمان را در آوردند و با عجله ما را به طرف دوش حمام بردند. یک نفر آمد و روی کاغذی که در اختیار داشت، مشخصات ما را نوشت. دوش گرفتیم. چشمان حاجی کمی آرام گرفت. لباس نو پوشیدیم حاجی در حال پوشیدن لباس بود که حالش به هم خورد. تهوع و استفراغ امان او را بریده بود. مدام داد می زد: « حمید جگرم بیرون آمد» و بعد نقش بر زمین شد. هر چه زمان می گذشت، حالش بدتر می شد. پزشکان ویژه با عجله به سمت او آمدند. برای اواکسیژن هوا نصب کردند و او را به صورت ویژه با آمبولانس به سمت اهواز بردند.

اودر داخل آمبولانس هم مدام به خود می پیچید. به ناچار باید از او جدا می شدم و به قرارگاه لشکر بر می گشتم. قبل از حرکت یک آمپول آتروپین به من تزریق کردند. آن قدر آن جا شلوغ بود که نتوانستم اسم بیمارستانی که حاجی را به آن جا بردند سوال کنم.

برگرفته از کتاب هم مرز با تش





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1394 توسط عارف قبادی