تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - بچه های اطلاعات بدون بهمن و دیگر شهدا به عقب آمدند

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 
گردان ها به نوبت اعزام می شدند. عراقی ها بسیار پرحجم و دقیق آتش می ریختند به طوری که واقعاً مرا تحت تأثیر قرار داده بود. هر گلوله ای که روی مواضع و محل استقرار بچه ها فرود می آمد، انگار پتکی بود که بر سرم می خورد.



هر چند محل استقرار ما هم زیر آتش بود. اما شدت آتش محل درگیری بسیار بسیار سنگین تر بود. گردان عاشورا که پاسداران و بسیجیان شهرستان کوهدشت بودند 12 ساعت پیشروی عراقی ها را متوقف کردند. به دلیل تلفات زیاد این گردان، گردان حمزه از شهرستان نورآباد به کمک گردان عاشورا رفت. آتش ادوات خودی گردانها را پشتیبانی می کرد اما آتش عراقی ها برتری داشت.

                 

با تاریکی هوا عراقی ها فشار خود را کم کردند. شب را همه نیروها در همان هوای سرد روی قله قمیش بدون سرپناه و پتون گذراندند. ما هم در آن خرابه تا صبح لحظاتی بیدار و لحظاتی چرت می زدیم. صبح شد و هجوم سنگین عراقی ها آغاز شد. ارتفاعات بلند و صخره ای قمیش محل درگیری تن به تن عراقی ها با بچه های ما بود. هر وقت دشمن نمی توانست کاری از پیش ببرد کمی عقب می رفت. آن وقت آنقدر آتش بر سر بچه ها می ریخت که سنگ را آب می کرد. گردان عاشورا به دلیل خستگی زیاد و تلفات وارده تعویض شد و گردان ثارالله از بروجرود به فرماندهی علی حسن نوری وارد خط شد. هواپیماهای عراقی سعی می کردند پل روی رودخانه قلعه چولان را بمباران کنند و توپخانه دوبرد سعی می کرد جاده های تدارکاتی را ببندند. همه جا دود بود و آتش و ترکش و صدای آمبولانس و مجروح.

                              

ما درگیری نیروها را به طور مستقیم و بدون چشم مسلح می دیدیم. آتش چنان پر حجم شد که از شدت انفجارات و دود آتش بخشی از خط از چشم و دید ما محو شد. بچه های اطلاعات با سرپرستی داریوش مرادی به کمک گردان ها رفتند. با داریوش مرادی ارتباطی بی سیمی داشتم. گاه به دلیل درگیری های تن به تن دقایقی حرف نمی زد و ارتباطمان قطع می شد. داریوش خبر داد که در نبرد تن به تن فرمانده گردان ثارالله علی حسن نوری و جانشین او محمد حسین هر دو به شهادت رسیده اند. دقایقی نگذشت که صدای قاسم مدهنی مسوول محور لشکر هم قطع شد ومشخص شد او و بی سیم چی اش در یک انفجار خمپاره به شهادت رسیده اند. از داریوش وضعیت او را خواستم. او گفت که حمید! کار به جایی کشیده که ما بچه های اطلاعات در خط اول درگیری هستیم. احوال مهدی کمری فرمانده گردان حمزه را پرسیدم. گفت که مهدی مجروح شده است. داریوش که شاسی بی سیم را می گرفت، صدای بچه های اطلاعات را می شنیدم. لحظاتی نگذشته بود که داریوش گفت: الو حمید. حمید بهمن را زدند.

                 

گفتم: کجا؟

گفت: جلو، جلو.

گفتم: داریوش چه شده؟

گفت: حمید. بهمن جلوتر رفت و به دام عراقی ها افتاد و مورد هدف قرار گرفت.

هرچه صدا زدم دیگر جواب نمی داد. یک ربع بعد صدای داریوش را شنیدم. گفت: هر چه فشار آوردم جنازه بهمن را بیاورم عقب عراقی ها اجازه ندادند. حتی یکی دیگر از بچه ها را مجروح کردند و جنازه به دست عراقی ها افتاد.

                

 مقاومت بچه ها چندان موثر نشد و عراقی ها موفق شدند قله اصلی را تصرف کنند. تعدادی از جنازه ها جا ماندند و بقیه بچه ها قمیش را به سمت پائین ترک کردند. جنازه شهید قاسم مدهنی فرمانده محور و بی سیم چی او، جنازه شهید حسینی، شهید نوری فرمانده و جانشین گردان ثارالله و شهید بهمن میرزائی از اطلاعات لشکر در همان جا ماند.[1]

                

بچه های اطلاعات بدون بهمن و دیگر شهدا عقب آمدند. بهمن میرزائی تک فرزند خانواده بود و نسبت به او احساس مسئولیت می کردم، شهادت بهمن آنقدر برایم سخت بود که در گوشه ای به دور از چشم، دیگران آن قدر گریه می کردم که عقده دلم خالی شد و آرام گرفتم.

            

اجساد مطهر این شهیدان بعد از جنگ توسط گروه های تفحص کشف و به لرستان منتقل شد



برگرفته از کتاب هم مرز با اتش     





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 آذر 1394 توسط عارف قبادی