تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - بخشی از ماموریت برون مرزی یاغسمر به روایت زنده یاد مرحوم حاج حمید قبادی

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 
بعداز ظهر روز دوم (15/10/66) آماده حرکت به سمت محل مأموریت شدیم. باران بسیار تندی شروع به بارش کرد. با همان وضعیت به راه افتادیم. از همانجا تا سرگلو حدود 5/1  ساعت راهپیمایی کردیم.


ساعت 5 بعدازظهر بر سرگلو رسیدم و غروب هم به سمت برگلو حرکت کردیم و نزدیک تاریکی شب به آنجا رسیدیم. یکی از مسئولین اتحادیه به نام کاک رحمان به طرف ما آمد. خوش آمد گفت و شیرینی کردی بین ما تقسیم کرد.


بعد از شام قرار شد که برای استراحت به مسجد روستا برویم. مسجد روستا بزرگ بود و برای استراحت همه افراد جا داشت. صبح شد و زمان حرکت به سمت غسمر، محل اصلی مأموریت نیروها فرار سید ، که در ساعت30/12 ظهر 16/11/66 به یاغسمر رسیدیم. منطقه ای کوهستانی با کوه های بسیار بلند و تیز و صخره ای ، ساعت 5 بعد از ظهر بود. قرار شد به سمت محل استقرار ثابت اطلاعات لشکر حرکت کنیم.

غروب روز 26/11/66 حاج اسماعیل سپهوند، سید رحمان و سید کمال آماده اجرای مأموریت در مسیر جدید شدند. به دلیل حساس بودن عملیات جدید تصمیم گرفتم افراد زبده ای به کارگیری شوند که درصد خطای آن ها هم کمتر باشد.قبل از شناسایی گروهی را تعیین کردم که به طور مداوم به دقت منطقه مورد نظر در خط عراقی ها را کنترل کنند و نحوه تردد و میزان استحکامات و عمق میدان موانع را به دقت گزارش کنند تا افراد اعزامی از آن معبر با آشنایی بیشتری وارد آنجا شوند. منطقه مورد نظر یکی از یالهای اصلی ارتفاع گوجار بود و ما می بایست از پشت دشمن به سمت منطقه ماووت نفوذ می کردیم. معبر به گونه ای بود که بین ما و عراقی ها زمین کوچک نسبتاً همواری بود که دو تپه در قسمت راست و چپ آن وجود داشت. زمین بین دو تپه حدود 70 متر عرض داشت. که با چندین سنگر با فاصله 20 متر از هم احداث شده بود. پشت مین ها هم چندین سنگر با فاصله 20 متر از هم احداث شده بود که عبور از آن بسیار مشکل بود. با بررسی بیشتر به این نتیجه رسیدیم که مناسب ترین مسیر عبور بایستی از کنار تپه سمت چپ که سنگرهای آن کمی بیشتر از هم فاصله دارند انتخاب شود. ضمن این که هنوز هم شک داشتم که عراقی ها شبانه در تمام آن سنگرها مستقر شوند یا نه.


ساعت حرکت نزدیک شد. به دلیل این که بچه های اطلاعات تیپ 35 امام حسن هم در همان مسیر کار می کردند و شاید تنها مسیر مناسب این مأموریت بود، هماهنگی لازم بین ما و آن ها صورت گرفت. بچه ها را تا نقطه رهایی همراهی کردم و با شروع تاریکی از آن ها خداحافظی کردم. آن ها به سمت محل مأموریت رفتند و من هم به طرف روستای محل استقرار آمدم.


بچه ها ساعت 9 شب به اوایل میدان مین می رسند. سنگرهای چپ و راست میدان مین را کنترل می کنند و متوجه می شوند هر دو سنگر نگهبان دارند. هر نفری از عرض معبر می گذرند. از مسیر 5 تا 6 کیلومتری دو خط دشمن یعنی خط مقابل یاغسمر و خط مقابل نیروهای ایرانی به سرعت عبور می کنند. از چند قرارگاه دشمن می گذرند و وضعیت استقرار و موقعیت و توان آن ها را ثبت می کنند. به جاده سلیمانیه و به خط مقدم می رسند. از عرض جاده که بسیار شلوغ بوده است، می گذرند. بعد از جاده به طرف ارتفاعات اصلی الاغلو حرکت می کنند غافل از این که در همان لحظات بچه های سپاه در آن طرف جبهه یعنی از طرف ایران برنامه آتش روی مواضع عراقی ها اجرا می کنند. قبل از این که به قله اصلی برسند، به یکباره آتش ادوات و توپخانه ایران روی سنگرهای عراقی ها اجرا می شود که بچه ها زمین گیر می شوند و حتی توان چند متر جلو رفتن را هم ندارند. تا این که بچه ها مجبور می شوند به همان اندازه شناسایی کفایت کنند و برگردند. حدود ساعت 4 صبح وارد مسجد روستا شدند.


هر 3 نفر خسته بودند. از لحن کلام آن ها متوجه شدم که کار با موقعیت به اتمام رسیده است. یک دفعه یکی از بچه های اطلاعات تیپ امام حسن با عجله به طرف مسجد آمد و گفت که بچه های ما از همان معبر مشترک بین ما و شما در حال عبور بوده اند که عراقی ها متوجه می شوند و به سمت آن ها تیراندازی می کنند. چند نفر از بچه ها مجروح و شهید شده اند و داخل معبر افتاده اند.خیلی نگران شدم. یک لحظه نباید وقت را از دست می دادیم، آن ها همسنگران و هموطنان خودمان بودند و باید وارد عمل می شدیم. می دانستم حتی اگر دشمن کاملاً آن ها را دیده باشد در تاریکی جرأت نزدیک شدن به آن ها را ندارد و منتظر روشنایی روز می نشینند پس ما بایستی قبل از طلوع آفتاب آن ها را از میدان مین و معبر بیرون می آوردیم. نگرانی دیگر من این بود که اگر این معبر هم لو برود، ادامه مأموریت در آن جا منتفی می شد.


با صدای بلند بچه ها را بیدار کردم و به سرعت آماده حرکت شدیم. همه می دانستیم قبل از روشنایی بایستی به معبر و سنگر عراقی ها برسیم و بچه ها را تخلیه کنیم. تجهیزات لازم را برای یک درگیری سبک آماده کردیم. به ساعت نگاه کردم. ساعت 5/4 بود. به بچه ها گفتم اگر می خواهید کارمان به نتیجه برسد بایستی تا رسیدن به معبر بدویم.


تعدادمان 10 تا 12 نفر بود. ما تمام شیب های تند و سربالایی ها را دویدیم. به اولین مجروح رسیدیم. بچه ها را به سرعت به 3 گروه تقسیم کردم. یک گروه 3 نفره مأمور حمل مجروح اولی شد. آنها را توجیه کردم که مجروح را بردارند و بدون فوت وقت به سرعت به سمت روستای محل استقرارحرکت کنند و با دو گروه به سمت معبر حرکت کردیم. مجروح دوم را هم تحویل 4 نفر دیگر که یکی از آن ها مسئول اطلاعات تیپ امام حسن بود، با دقت به سمت جلو حرکت کردیم. به سالمی گفتم: جای جنازه را بلد هستی؟

گفت :بله

گفتم: داخل میدان است؟

گفت: نه او را داخل معبر اصلی کشان کشان به اواخر معبر آورده ام.

با بچه ها کمی صحبت کردم که احتیاط کنند چرا که ممکن است در تله عراقی ها بیفتیم. با چند نارنجک و دو قبضه کلاشینکف به جلو حرکت کردیم تا این که به جنازه رسیدیم. متوجه شدم که عراقی ها چندان به موضوع پی نبرده اند. به آسمان نگاه کردم. با این که ابر همه جا را پوشانده بود، اما نشانه های طلوع و روشنایی در پشت ابر دیده می شد. بدون فوت وقت و بدون سر و صدا شروع به کار کردیم. دو نفر از بچه ها پاهای شهید، من و یک نفر دیگر هم سر و کتف های شهید را گرفتیم و روی دست بلند کردیم و به عقب برگشتیم. هر چه از معبر دورتر می شدیم، سرعت خودمان را اضافه می کردیم. به دلیل اینکه جنازه سنگین بود، یکی یکی جایمان را با نفر اضافی که همراه داشتیم عوض می کردیم تا بیش از حد خسته نشویم.

هوا در حال روشن شدن بود و ما هنوز نتوانسته بودیم جنازه شهید را از دید عراقی ها خارج کنیم. این خطر وجود داشت که عراقی ها ما را ببینند و آن وقت حادثه دیگری پیش بیاید. با حاج عباس مسئول اطلاعات تیپ امام حسن صبحت کردم و گفتم: اگر همینطور ادامه بدهیم همه لو می رویم و عراقی ها با رگبار همه را لت و پاره می کنند. بهتر است اگر جای مناسبی باشد جنازه شهید را پنهان کنیم و به سرعت منطقه را ترک کنیم و با تاریک شدن هوا برگردیم و جنازه شهید را ببریم. جنازه را به سمت درخت بلوط بردیم و آن را زیر درخت پنهان کردیم و مقداری برگ هم برای استتار روی او ریختم. بعد همگی به سرعت از شیارها رد شدیم و با استفاده از مسیری که درختان بیشتری داشت به عقب آمدیم. سر انجام بچه های اطلاعات امام حسن وقتی برای انتقال جنازه شهید مراجعه می کنند، به دلیل بارش 50 سانتی برف نمی توانند جنازه را پیدا کنند و بر می گردند؛ اما در دومین حرکت شناسایی که در سحرگاه همان شب، انجام می شد. الحمدالله جنازه هم به روستا منتقل شد.

برگرفته از کتاب هم مرز با اتش(مرحوم حمید قبادی)





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 مهر 1394 توسط عارف قبادی