تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - عملیات جزابه به روایت زنده یاد سردار حاج حمید قبادی

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 
آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس

 قرار بود ساعت یازده شب به خط دشمن حمله کنیم.  همه چیز آماده بود که یک دفعه بارندگی آغاز شد. آن هم بارش برف. این حادثه همه و مخصوصاً بچه های اطلاعات را نگران کرد. دیگر هیچ کوره راه و مسیر مال رویی مشخص نبود. معبرها گم شده و میدان های مین دشمن در زیر برف پنهان شدند؛دستور اجرای عملیات صادر شد. جنب و جوش عجیبی همه را فرا گرفت. هر چند نفر از نیروهای اطلاعات یک گردان را تحول گرفتند. من هم به گردان محبین که همگی از بچه های کوهدشت و همشهری خودم بودند همراه شدم. 

فرمانده گردان علیمردان آزادابخت[1] یکی از دوستان نزدیک و صمیمی خودم بود. محمود رضایی[2] که او هم از دوستان بسیار نزدیکم بود فرمانده یکی از گروهان های گردان محبین بود.

غروب شد. کامیون ها به صورت چراغ خاموش نیروها را تا نقطه رهایی انتقال دادند. بعد از این که نیروها پیاده شدند، بچه های اطلاعات هر سه گردان را در یک ستون به حرکت درآوردند.سعی می کردم افراد مسن و پیرمرد را در عبور از جوهای آب کمک کنم. به سرعت آنها را کول می کردم و به آن طرف انتقال می دادم. بعد به سرعت می دویدم و خودم را مجدداً به اول ستون گردان می رساندم.ساعت دوازده و سی دقیقه نیمه شب 25/10/1364 بود که به موانع کاشته شدۀ دشمن رسیدیم. گرچه همه جا سفید و یک رنگ و یک دست بود، اما بچه ها با تجربه خود حدود و ابتدای میدان مین را تشخیص دادند. گردان ابوذر به فرماندهی نقیبی[3] از الیگودرز به سمت راست رفت و گردان ثارالله به فرماندهی گودرزی[4] از شهرستان بروجرد معبر چپ را ادامه داد. ما که در معبر وسطی بودیم، زودتر از دو گردان دیگر به ابتدای میدان مین رسیدیم. بچه های تخریب مشغول باز کردن میدان مین شدند.عمق میدان مین هشتاد متر بود در حدود چهل متر آن را پیموده بودیم. یک یا دو متر عقب تر از بچه ها آمدم تا بی سیم گزارش پیشرفت را به فرماندهی بدهم که صدای انفجار تنم را لرزاند. به سرعت جلو آمدم بی سیم چی فرمانده گروهان حشمت عبدی پور روی مین رفته بود و از ناحیه مچ پا به شدت مجروح شده بود. صدای آه و ناله اش بلند شد. به سرعت روی سر و صورت او افتادم و دستهایم را روی دهنش گذاشته متوجه شدم هم زبان خودم هست و لکی صحبت می کند. اولین کلامش این بود. «آی باوه یَه کُرُتَه»[5]در گوشی به او گفتم که اگر عراقی ها صدایت را بشنوند، تمام ما را قتل عام می کنند. اگر صحبت نکنی به سرعت تو را به عقب منتقل می کنم. لحظاتی کار را تعطیل کردیم. سکوت همه جا را گرفت. منتظر عکس العمل عراقی ها بودیم؛ اما خبری نشد.برای جلوگیری از خونریزی بیشتر مجروح و به خاطر قولی که به او داده بودم، بدون سر وصد او را کول کردم و به عقب بردم. به سرعت به سمت بالای تپه و به سمت ابتدای ستون و بچه ها که مشغول خنثی کردن مین ها بودند حرکت کردم. هنوز به آنها نرسیده نفر دوم روی مین رفت و انفجار عجیبی سکوت منطقه را بر هم زد. نگهبان عراقی با تیربار به سمت محل انفجار تیراندازی کرد.اما چون عکس العملی از طرف ما ندیدند، آرام شدند.اولین گروهان خود را به ما رساند. بچه های تخریب به ده متری کانال عراقی ها رسیده بودند.در همین لحظات در معبر سمت راست درگیری اغاز شد. سر وصدای نگهبان های عراقی همۀ منطقه را پر کرد. از بچه ها خواستم که هر چه سریع تر چند متر را کنترل کنند. بارش تیربارهای رسام زمین را روشن کرد.حشمت الله قلی فرمانده گروهان از جا بلند شد و با آر پی جی 7 به سمت تیربار عراقی شلیک کرد. در یک لحظه تمام سنگر فرور ریخت.

وارد کانال ها شدیم و درگیری به داخل مواضع عراقی کشیده شد. عراقی ها بیش از پانزده دقیقه نتوانستند مقاومت کنند. یا کشته شدند یا اسیر و یا فرار کردند...

 تنها شهید عملیات شهید کبکعلی عزیزپور بود.



[1]شهید علیمردان آزدابخت سال 66 در عملیات فتح 5 منطقه ماروت به شهادت رسید.

[2]محمود رضایی نیروی اطلاعاتی تیپ 57در عملیات والفجر 9 در شرق سلمیانیه به

[3]نقیبی فرمانده گردان ابوذر در سال 66 در عملیات ماووت عراق به شهادت رسید.

[4]محمدعلی گودرزی سال 64 د عملیات والفجر 6 در شرق سلیمانیه به شهادت رسید.

[5]آی بابا! این پسرت است


آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس

                                                                                               شهید علیمردان ازادبخت و حاج یونس قبادی





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 مرداد 1393 توسط عارف قبادی