تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - عملیات جزابه و خیبر-بخش اول

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 

اولین شناسایی، هشتم اسفند 1362 توسط یک گروه هفت نفره انجام شد. به دلیل بودن عارضه بودن مسیر برای رعایت استتار، یک شب تاریک و بی مهتاب انتخاب شد. تجهیزات لازم را از قبیل اسلحه کلاشینکف، کلت، سرنیزه، قمقمه، قطب نما و حتی کیسه های کمک های اولیه و چفیه به خود بسته بودم. شوق عجیبی به این مأموریت داشتم. یکی از مسایل که مسئولیتم را در این مأموریت بیشتر کرده بود، مجروحیت چند روز گذشتۀ مسئول اطلاعات تیپ[1]بود با این حادثه، مسئولیت نیروها به عهده من بود؛ برای همین، با یک وسواس و دقت خاصی روی کار نظارت می کردم.



[1]محمدی و یونس قبادی بعد از ظهر یکی از روزهای قبل از شناسایی در حال بازکردن چاشنی یک مین ضدتانک دچار حادثه شدند. دو انگشت از یونس قبادی و یک انگشت از محمدی قطع شد. 

ستون هفت نفره برای شناسایی مواضع دشمن حرکت کرد. رشیدی از بچه های نورآباد، ذوقعلی آزادبخت، نورمراد مقدسی، مصطفی محمدی، علی رضایی و پرویز پرویزپور[1]از اعضای گروه بودند. هر یک از بچه ها عهده دار کاری بود؛ قدم شمار؛ قطب نماچی، دوربین چی، جلودار و عقب دار.

دویست متر جلو رفتیم. احساس کردم، نصف مسیر بین خطوط خودمان و عراقی ها را آمده ایم. از این به بعد لازم بود، دقت بیشتری کنیم. از بچه ها خواستم توقف کنند. همگی نشستیم و دور هم حلقه زدیم. جوی آب و شیار کوچکی مقابل مان بود. قرار شد به آنجا برویم تا اگر منوری شلیک شد، بتوانیم پنهان شویم. خود را به گودی جوی آب که آن موقع خشک بود، رساندیم. علی رضایی که قبلاً تخریبچی بود، با کمی چپ و راست رفتن متوجه شد که بعد از همین جوی خشک، میدان مین عراقی ها شروع می شود. با این حساب، تصمیم گرفتم که دیگر جلو نرویم و ادامۀ کار را برای شبهای بعد بگذاریم. از همان مسیری که رفته بودیم، برگشتیم و سعی کردیم اثری از خود باقی نگذاریم.

گزارش شناسایی را تنظیم و به فرماندهی دادم. به فرمانده تیپ پیشنهاد کردم برای روشن شدن وضعیت میدان مین عراقی ها که فاصلۀ زیادی با سنگرهای عراقی داشت، در روز و با عدۀ کمتری شناسایی انجام شود. فرماندهی نظر مرا قبول کرد؛ اما قرار شد چهل و هشت ساعت این کار انجام شود. بیشتر عراقی ها شب ها بیدار بودند و اوایل صبح می خوابیدند. قرار شد ساعت هفت صبح روز بعد با یک تیم سه نفره کار را شروع کنیم.

رشیدی، رضایی و خودم اوایل صبح از شیار بزرگ بین سپاه و ارتش به طرف خود حرکت کردیم. شیار اصلی را رد کردیم. مشکلات ما از این به بعد بود که باید به سمت میدان مین حرکت می کردیم. قسمتی از مسیر را به صورت سینه خیز می رفتیم و به دلیل فراز و نشیب زمین از دید نگهبانان عراقی مخفی بودیم؛ اما در بعضی از مناطق، مسطح بودن زمین ما را در دید آنها قرار می داد. فاصله ما تا عراقی ها دویست متر بود و مطمئن بودیم که اگر آرام با هم صبحت کنیم صدای ما به گوش آنها نمی رسد.

به میدان مین رسیدیم. وضعیت زمین در آن نقطه به صورتی بود که تنها در حال درازکش می توانستیم استتار خودمان را حفظ کنیم. اگر هم می نشستیم حتماً لو می رفتیم. از طرفی در حالت درازکش ممکن بود. یکی از ما روی مین برود. مجبور شدیم به طور نشسته وضعیت میدان مین را ثبت کنیم؛ اما کم دقتی ما باعث شد عراقی ها ما را ببینند. بارانی از تیر و خمپاره به طرف ما آغاز شد. عراقی ها می دانستند ما جان پناه مناسبی نداریم؛ برای همین حجم آتش خود را هر لحظه بیشتر می کردند. تیربارچی عراقی تیربارش را روی مسیر تردد ما ثابت کرده بود. به محض این که در دید او قرار می گرفتیم رگبار گلوله فاصلۀ یک یا دو متری ما را شخم می زد. اصابت خمپاره ها هم هر لحظه دقیق تر می شد.

قرار شد به صورت نوبتی عقب برویم؛ اما عراقی ها هر بار با آتش سنگین خود ما را منصرف می کردند. ناگهان شلیک تیربار کالیبر 50 و تیربارهای خودی از چندین نقطۀ خطوط پدافندی به طرف سنگرهای عراقی ها آغاز شد و این، همان شرایطی بودکه ما منتظرش بودیم. اولین نفر من بودم. چند متر که به سرعت دویدم. یکباره همه چیز از نو شروع شد. سراسر منطقه گلوله شد. می دانستم از زمان شلیک خمپاره تا رسیدن و اصابت به زمین نزدیک به یک دقیقه وقت می برد. بچه ها را صدا زدم تا دنبال من حرکت کنند. رضایی می خواست دو عدد از مین های نمونه را با خود همراه بیاورد؛ برای همین کمی معطل کرد و با حجم زیاد آتش، بچه ها دوباره زمین گیر شدند.

من به شیار اصلی نزدیک شده و خودم را پنهان کرده و آنها را صدا زدم، اما صدای شلیک ها اجازه نمی داد که صدایم به آنها برسد. هر لحظه که غرش انفجارها کمتر می شد، صدای من بلندتر می شد. بالاخره بچه ها صدایم را شنیدند و جواب دادند. به آنها گفتم که وقتی که خمپاره ها از شلیک افتادند در یک لحظه سریع حرکت کنید. رضایی گفت که فلان فلان شده ها اجازه نمی دهند! به هر صورت موقعیت فراهم شد و آنها به سرعت به طرف شیار شروع به دویدن کردند. اصابت گلوله ها تیربار زمین اطراف را چنان مورد هدف قرار می داد که آدم را به یاد فیلم های سینمایی می انداخت. در حین دویدن آنها را تشویق می کردم و الله اکبر می گفتم. سرانجام با دو خیز و دو حرکت توانستند خود را به شیار برسانند.بعد از بیست دقیقه به خطوط خودی رسیدیم. به محض رسیدن ما بعضی از نیروها بدون در نظر گرفتن آتش دشمن به سرعت به طرف ما آمدند و ما را به طرف سنگر فرماندهی بردند. تمام بدنمان خیس آب بود و عرق از سر و صورت مان می ریخت. وارد سنگر شدیم. سقف سنگر کوتاه بود؛ برای همین به صورت خمیده و دولا وارد شدیم. آقای باقر فرمانده تیپ، خدا قوت و خسته نباشید گفت و با چهره ای خندان خستگی را از تن مان در آورد. بعد از چند دقیقه استراحت همراه با فرمانده به طرف قرارگاه اصلی تیپ به راه افتادیم. در بین راه توضیحات لازم را دادم؛ البته او خیلی از صحنه ها را مستقیماً دیده بود.

 



[1]آزادبخت، مقدسی و پرویز پور بعداً در عملیتهای مختلف شهید شدند. 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 توسط عارف قبادی