تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - مجروحیت عمو حمید در عملیات بیت المقدس-2

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 
آپلود عكس رایگان و دائمی

ساعت هفت صبح به اهواز رسیدیم. اتوبوس خیابان های شهر را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت. گاه با ترمز تند اتوبوس، تخت های کف اتوبوس به حرکت در می آمدند و ناله همه بلند می شد. وارد بیمارستان جندی شاپور اهواز شدیم. مرا در یکی از بخش های بستری کردند. کار امدادرسانی به سرعت آغاز شد. یک نفر آمد و مشخصات مرا یادداشت کرد. پرستاری دیگری برایم پروندۀ پزشکی تشکیل داد. بار دیگر پانسمان شدم. یکی از پرستارها برایم قرص مسکن آورد، اما چون تأثیری نداشت از آمپول مسکن استفاده کرد. کمی آرام شدم.

ساعت شش بعد از ظهر به فرودگاه منتقل شدیم. در سالن بزرگ فرودگاه تمام تخت ها را در سالن بزرگ فرودگاه تمام تخت ها را ردیف کردند. تا ساعت هشت شب آنجا بودیم پرستاران زیادی که بیشتر از نیروهای مردمی بودند، مثل پروانه دور مجروحین می گشتند. ساعت هشت بلندگوی فرودگاه حرکت برانکاردها را به سمت هواپیما اعلام کرد. یک هواپیما C-130 ارتشی که از کف تا سقف آن قفسه بندی شده بود آمادۀ انتقال ما بود. کار استقرار مجروحین یک ساعت طول کشید. در هواپیما بسته شد و هواپیما پرواز کرد.

نزدیک سه ساعت داخل هواپیما بودیم. زمان بسیار سخت می گذشت. جو عجیبی داخل هواپیما بود. تعداد زیادی مجروح بودیم و پنج نفر امدادگر و تعدادی هم خدمه. فریاد بچه ها از هر گوشه شنیده می شد. اوضاع نگران کننده ای بود. امدادگران اجازۀ تزریق آمپول مسکن را نداشتند. قرص مسکن هم مخصوص مجروحینی بودکه جراحت کمتر داشتند و یا خونریزی داشتند. این چند ساعت که در هواپیما بودم، مثل یک سال گذشت. درد پا و کمر کلافه ام کرده بود. توان یک ذره جابجایی هم نداشتم، هر چند خودم را سرگرم می کردم، باز زمان به کندی می گذشت.

ساعت یک بعد از نیمه شب بود. هواپیما تکانی خورد و من متوجه شدم به زمین نشتسه است. هنوز نمی دانستم به کدام شهر وارد شده ایم. هواپیما توقف کرد و درها باز شد. باد سردی که به داخل هواپیما آمد، خبر داد که به مکان سردسیری وارد شده ایم. تعدادی سرباز با لباس نظامی کامل، ارد هواپیما شدند. از یکی شان پرسیدم: اینجا کجاست؟ جواب داد: اینجا مشهد مقدس است.

با شنیدن این حرف، چنان آرام شدم که درد چند ساعته ام را فراموش کردم. برانکارد من در آخر هواپیما بود. تا نوبت به من برسد؛ چهل دقیقه معطل شدم. دو سرباز جوان برانکارد را به طرف سالن فرودگاه منتقل کردند. قبل از خروج از هواپیما یکی از آنها یک پتویی رویم انداخت تا سرما نخورم.

در سالن فرودگاه کمی معطل شدم تا بیمارستانم مشخص شود. مرا سوار آمبولانس سفید رنگی کردند که چراغ های قرمز سقف آن مدام دور می زد. صدای آژیر با حرکت آمبولانس آغاز شد. در حال حرکت از گوشۀ شیشۀ آمبولانس به آسمان نگاه می کردم تا شاید حَرَم امام رضا (ع) را ببینم. نیمه های شب بود آمبولانس وارد بیمارستان شد. این بیمارستان در خیابان کوه سنگی بود و بعداً فهمیدم بیمارستان هفده شهریور است.

تمام تخت ها پر از مجروحبود. همه پرستارها با دیدن ما اشک می ریختند. پرونده ام را که روی سینه ام بود، بردند. بعد از چند دقیقه یک سُرُم به من وصل کردند. درخواست مسکن کردم. یک آمپول داخل سرم ریختند. یک ساعتی به خواب رفتم؛ اما درد زیاد بیدارم کرد. این کار چند بار تکرار شد. پرستارها تا صبح دور تخت ها می چرخیدند، حرف هایمان را گوش می کردند و به ما دلداری می دادند. درخواست خاک تیمم کردم. یک خواهر پرستار به سرعت برایم خاک تیمم آورد. نماز صبح را با اشارۀ سر خواندم.

از اوایل صبح، برای صبحانه شیر و تخم مرغ آوردند. مقداری از آن را خوردم. بعد از صبحانه با آقای دکتر کیانوش در اولین معاینه آشنا شدم. همان طوری که پایم را معاینه می کرد، بچه کجا هستی؟

گفتم: بچۀ کوهدشت لرستان هستم.

گفت: انشاء الله خوب می شوی.

دستورات پزشکی را در پرونده ام نوشت. بعد از مدتی گروه رادیولوژی سیّار به سراغم آمد و چون نمی توانستم تکان بخورم، همانجا از من عکس گرفتند. با ظهور عکس همه چیز مشخص شد. استخوان پایم هشت تکه شده بود. فهمیدم که برای مداوای آن راه دور و درازی در پیش دارم. بعد از ظهر هم گروهی برای پانمسان مجروحین وارد بخش شدند. فرد میانسالی که چهرۀ مهربانی داشت، خود را آقای نساج به عنوان مسئول انجمن اسلامی بیمارستان معرفی کرد. آنقدر به دلم نشست که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. هر زمان که به نحوۀ پانسمان اعتراض می کردم او خودش پانسمان را انجام می داد. محل جراحت در انتهای ران راستم بود؛ برای همین اجازه نمی دادم که پرستار زن مرا پانسمان کند. البته آنها هم تحمل آه و ناله و دردم را نداشتند. از محل ورود گلوله تا محل خروج آن، دچار سوختگی شده بودم. وقتی با بتادین و ساولن زخم را می شستند و با شیلنگ عفونت ها را خارج می کردند، چنان فراید می زدم که بعضی از امدادگرها گریه می کردند. گاهی دست هایم را می گرفتند. متکای زیر سرم خیس عرق می شد. هنگام تحمل درد تمام موهای بدنم سیخ می شد. قلبم چنان می زد که انگار مسیر دوِ 100 متر سرعت را پیموده ام. وقتی بعد از بیست دقیقه کار پانسمان تمام می شد، بلافاصله به این فکر می کردم که پانسمان فردا را چگونه تحمل کنم.

چند روز گذشت، غروب یکی از پرستارها مراجعه کرد و گفت که امشب شام شما مایعات است و فردا اتاق عمل دارید. دقایقی بعد یکی از برادران پرستار وارد شد و با تیغ از پایین زانو تا بالای زانوی پایم را کاملاً تراشید. گفت که بایستی به پای شما وزنه نصب کنند. موضوع برایم روشن شد. با دلهره شب را به صبح رساندم.

ساعت 9 صبح، لباس هایم را عوض کردند. برای اولین بار بود که وارد اتاق عمل می شدم. ترس عجیبی داشتم. همه چیز سبز سبز بود؛ از لباس تا کلاه و دمپایی. مرا در حالی که بسیار درد می کشیدم روی تخت عمل قرار دادند. یکی از تکنسین ها آمد و آمپولی را داخل سرم ریخت و شروع به احوالپرسی کرد. هنوز جواب او را نداده بودم که در یک آن همه چیز زیر و رو شد و دیگر چیزی نفهمیدم.

وقتی به هوش آمدم دیدم ساق پایم سوراخ شده است و یک وزنه ده کیلویی به آن آویزان است.یک هفته از بستری شدنم گذشته بود. یک روز صبح یکی از پرستارها صدایم زد. گفت که برادر قبادی! بلند شو مهمان دارید. چند روز قبل تلفنی با منزل صحبت کرده بودم و منتظر بودم که خانواده ام به دیدنم بیایند. چشانم را باز کردم. دیدم برادرم مرحوم خلیل و یکی از اقوام به نام عبدالعلی عبدی پور هستند. عبدالعلی گریه می کرد و ناراحت بود. آنها را که دیدم خیلی خوشحال شدم. احوالپرسی و روبوسی کردیم. آنها را دلداری دادم و گفتم که نگران نباشید چیز مهمی نیست. فهمیدم که پدر و مادرم هم قرار است برای دیدنم به مشهد بیایند و الحمدالله این ملاقات ها به همراه زیارت مرقد مطهر امام هشتم برای همگی حلاوت دیگری داشت.

بیست روز گذشت. مرا به بخش دیگری منتقل کردند. در آنجا با حسن رستمی که او هم از ناحیۀ پا مجروح شده بود و مثل من مجبور بود سنگینی وزنه را تحمل کند دوست شدم. باید برای بار دوم به اتاق عمل می رفتم. دوباره مایعات، تیغ و باز هم فضای وحشتناک اتاق عمل.

وقتی به هوش آمدم، حسن رستمی بالای سرم بود. مدام با من صحبت می کرد تا به هوش بیایم. متوجه شدم هر دو پایم را تا بالای شکمم گچ گرفته اند. فقط دستها و سر و صورتم گچ گیری نشده بود. دیگر نمی توانستم کوچک ترین حرکتی بکنم.

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 19 اردیبهشت 1393 توسط عارف قبادی