تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - مجروحیت عمو حمید در عملیات بیت المقدس-1

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 


با وضعیت بدی رو به رو بودم. توان جابجا کردن پایم را نداشتم هنوز بدنم گرم بود و چندان احساس درد نمی کردم هواپیماهای عراقی از ارتفاع بالا گلوله های منور پرتاب کردند. منورها آن قدر قوی بودند که تا دقایق زیادی در حال نورافشانی بودند. شب مثل روز روشن شده بود. ولولۀ عجیبی بود.

 صدای هواپیماهای عراقی، صدای شلیک توپ، صدای رگبار گلوله ها صحنه عجیبی را به وجود آورده بود. روی زمین افتاده بودم و بدون هیچ تحرکی اوضاع دور و بر را می دیدم. یک دفعه چند نفر صدا زدند:... عراقی ها آمدند ... عراقی ها سعی داشتند از جناح چپ ما که نقطه ضعف ما بود و هیچ یگانی آنجا را پوشش نداده بود، ما را محاصره کنند. اما بچه ها با مقاومت خود عراقی را فراری دادند.

یکی از بچه ها کوهدشت به نام جهانشاه آزادبخت در آن هیاهو مرا شناخت و با عجله به طرفم آمد. اسلحه اش را زمین گذاشت و سئوال کرد: حمید چه شده؟

گفتم: جهانشاه! پای راستم از ناحیه ران مجروح شده است.

گفت: من چه کار کنم؟

گفتم: پایم را صاف کن.

کتف هایم را گرفت و به سمت عقب کشید تا پای مجروحم از زیر بدنم رها شود. آن قدر درد کشیدم که تمام صورتم خیس عرق شد. برای این که دوباره مجروح نشوم؛ زیر بغلم را گرفت و مرا روی زمین کشید. هر باری که تکان می خوردم، انگار سیخ داغ در چشمانم فرو می کردند. چیزی در حدود چهل متر روی زمین کشیده شدم. جهانشاه مرا در پای خاکریز، جایی که کمی گود به نظر می رسید قرار داد. پاهایم را مثل مرده رو به قبله کرد. به او گفتم دیگر احتیاجی به کمکش ندارم. از او خواستم برود و به بچه ها کمک کند. اول قبول نکرد تنهایم بگذارد؛ اما وقتی اصرار مرا دید، با ناراحتی از من جدا شد.

ساعت دوازده نیمه شب بود. دیگر منتظر کمک کسی نبودم؛ برای همین به فکر درمان خودم افتادم. کیسۀ کمک های اولیه را از کمرم باز کردم. باند بزرگی در آن بود. آن را با زحمت فراوان از زیر پایم رد کردم و به سمت بالای شکستگی و جراحتم کشیدم. خون شلوارم را خیس کرده بود. استخوان پایم شکسته بود و کوچکترین حرکت برایم دردناک بود. هر چه زمان می گذشت، هم بدنم سرد می شد و هم خونریزی، ضعف جسم را بیشتر می کرد. با سختی پایم را از بیخ ران بستم تا از خونریزی زیاد جلوگیری کنم. با همه این ها وضع روحی خوبی داشتم و اصلاً نگران چیزی نبودم. بعد از این که پایم را بستم پانزده دقیقه نگه اش می داشتم، دو دقیقه بازش می کردم تا خون لخته نشود و دوباره آن را می بستم. چند دقیقه یکبار هم با آب گرم قمقمه، دهانم را خیس می کردم. می دانستم اگر اگر آب بخورم خونریزی ام را زیاد می کند.ساعت دو و نیم شب دوباره جهانشاه آزادابخت به سراغم آمد و احوالپرسی کرد. چند خودرو که مهمات داشتند از راه رسیدند. تعدادی از بچه ها به سرعت به طرف آنها رفتند و مهمات را تخلیه کردند. یکی از وانت ها در حال دور زدن بود. جهانشاه دوید و از راننده خواست که مرا به عقب ببرد. چند نفر هم کمک کردند. دو نفر پاهایم را و دو نفر دست هایم را گرفتند. اصلاً یادشان رفته بود که من مجروح شده ام. هر چه داد می زدم گوششان بدهکار نبود. مثل کیسۀ برنج دست و پایم را گرفتند و پشت وانت انداختند. یک دو نفر دیگر را هم روی من انداختند. آمادۀ حرکت شدیم. جهانشاه آمد. مرا بوسید و خداحافظی کرد. به او گفتم: جهانشاه! انشاءالله جبران می کنم.

وانت با تمام سرعت حرکت کرد. توی هر چاله ای که می افتاد ، چنان تکان می خوردیم که داد همه بلند می شد. اعتراض مجروحین هم، اصلاً تأثیری نداشت. کار خدا بود که زیر رگبار و آتش و انفجار به سلامت به پشت خط رسیدیم. در اورژانس صحرایی تعداد زیادی امدادگر، برانکارد بدست آماده بودند به محض رسیدن ما کار تخلیۀ مجروحین را با مهارت انجام می دادند مرا هم روی یک برانکارد گذاشتند و به سمت اتاق معاینه بردند.

در نوبت معاینه بودم که ناگهان ابراهیم حاتمی بسیجی کوهدشتی را دیدم که جراحت مختصری داشت. تا وضعیت مرا دید به طرف دکتر رفت و از او خواست که مرا زودتر معاینه کند. با دستور دکتر مرا داخل کانتینر بردند. دکتر جراحتم را نگاه کرد. پایم را فشار داد. دادم بلند شد. شلورام را با قیچی پاره کرد و زخم را دید. زخم سخت و عمیقی بود. هیچ کنترلی روی پایم نداشتم. از دکتر پرسیدم: آقای دکتر پایم قطع می شود؟

وقتی جواب منفی داد، سر او را گرفتم و به طرف خودم کشیدم و صورتش را بوسیدم. آن قدر خوشحال شدم که انگار اصلاً مجروح نشده ام.

کار پانسمان شروع شد. از درد تمام بدنم خیس آب شده بود. بعد از پانسمان پای راستم را از ران تا بالای مچ با آتل بستند، تا کمتر تکان بخورد. مرا از کانتینر بیرون آورند و به سمت اتوبوس بردند. اتوبوسی که تمام صندلی های آن را در آورده بودند تا برانکاردهای بیشتری داخل آن بگذارند. اتوبوس حرکت کرد.

ادامه دارد...





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 توسط عارف قبادی