تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - عملیات بیت المقدس قسمت سوم

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 
یک روز قبل از شروع مرحله سوم عملیات در یکی از خطوط پدافندی که درست در موازات شمال منطقه عملیاتی قرار داشت، مستقر بودیم. از جابجایی نیروها و امکانات مشخص بود که به زودی عملیات دیگری در پیش است. موضوع را با اخویان و شمس الله مرادی مطرح کردم. همگی برای عملیات لحظه شماری می کردیم. مشخص شد که در بیست کیلومتری شمال خرمشهر هستیم. ظهر که شد حرارت زمین نمی گذاشت چیزی دیده شود؛ اما غروب که می شد، تأسیسات اطراف شهر خودنمایی می کرد. برای رسیدن به خرمشهر دلم پر می کشید. می گفتم: ای خدا! می شود روزی در خرمشهر باشم؟

ساعت پنج بعد از ظهر روز قبل از عملیات بود. دستور آماده باش صادر شد. محمد مراد گراوند[1]را دیدم که شاداب و سرحال در حال بستن تجهیزات بود. سدی علی یار موسوی، آر پی جی زن دسته، کولۀ خود را پر از گلولۀ آر پی جی می کرد. دو برادر به نام های علی اکبر عزیزی و علی اصغر عزیزی در دستۀ من بودند. علی اکبر آر پی جی زن بود و برادر کوچکترش، علی اصغر کمک او بود. هر دو سرگرم کار خود بودند و با عشق و علاقه ای که به هم داشتند همدیگر را کمک می کردند. دو برادر دیگر هم داشتیم؛ محمد اکبری و لطفعلی اکبری؛ یکی تیربارچی بود و دیگری کمک تیربارچی. اهل روستای «قرعلیوند» کوهدشت بودند. میرزاپور هم با آن هیکل و قد بلند، تجهیزات خودش را آماده می کرد. آر پی جی در دستش مثل تکه چوبی کوچک بود. همه و همه در حال آماده شدن بودند؛ بی خبر از حوادث آینده.

نزدیک غروب آفتاب، برای حرکت آماده شدیم. بچه ها آنقدر به خود تجهیزات بسته بودند که سرعت و تحرک شان کند شده بود. همه به ستون یک پشت سر هم قرار گرفتیم. بخاطر این که ستون قطع نشود، مدام از اول ستون تا آخر در رفت و آمد بودم. گاهی به دوستانم و گاهی به پسر عمویم هادی قابادی سرکشی می کردم و احوالشان را می پرسیدم. در همین حال متوجه شدم یکی از بچه ها به نام امامعلی قبادی نمی تواند همپای دیگران حرکت کند. کتف او را گرفتم و با عصبانیت به جلو هٌل دادم. سال ها از آن ماجرا می گذرد و من هنوز خود را به خاطر آن حرکت، مدیون او می دانم. فکر می کردم فاصلۀ چندانی با عراقی ها نداریم. یک بلدوزر بزرگ در کنار ما حرکت می کرد. نگران این بودم که عراقی ها متوجه صدای آن بشوند. قرار بود یگان ما با تیپ ها و لشکرهای دیگر برای گرفتن جادۀ شلمچه عملیات کنند تا راه ارتباطی عراقی ها قطع شود. علی محمد سوری قبلاً به نیروها گفته بود هر وقت گم شدید، در مسیر خط راه آهن خرمشهر- اهواز حرکت کنید و به طرف جنوب بیایید.

انفجار چند گلولۀ خمپاره ستون را به هم ریخت. چند نفر روی زمین افتادند. ابوالحسن باقری، محب علی علی نیا و ناصر کاظمی جزء مجروحین بودند. یک خمپاره در چهل متری ما به زمین خورد. به سرعت خودم را به آنجا رساندم. تعدادی روی زمین افتاده بودند و آه و ناله می کردند. امدادگرها شروع به بستن زخم ها کردند و ما از آنها خداحافظی کردیم و رفتیم. تا از زمان بندی عملیات عقب نمانیم.

ساعت ده شب به خاکریز بلندی رسیدیم که قرار بود نقطه رهایی[2] ما برای عملیات باشد. خاکریز به شدت زیر آتش بود. شاید عراقی ها فهمیده بودند که ما قصد عملیات داریم. گلوله های منور یکی پس از دیگری آسمان را روشن می کرد.

ساعت ده و نیم شب حمله شروع شد. صدای الله اکبر همه جا را گرفت. از خاکریز بالا رفتیم و سرازیر شدیم. عملیات با شلیک توپخانه و ادوات سنگین آغاز شد. عراقی ها هم شروع به مقابله کردند. عجب درگیری سنگینی بود! زمین و هوا، آتش شده بود. عراقی ها با هر سلاحی که داشتند ما را به گلوله بستند. لحظات اول صدای وِزوِز می شنیدم؛ اما نمی دانستم صدای چیست. یک دفعه یکی از بچه ها بدون این که صدای انفجاری در کنارمان شنیده شود، روی زمین افتاد. آن موقع فهمیدم که این صداها، صدای تیر است. برای این که مدت زمان کمتری زیر آتش مستقیم دشمن باشیم و تلفات کمتری بدهیم، بچه ها را تشویق می کردم که با سرعت بیشتری حرکت کنند. اسلحه ام را روی رگبار گذاشته بودم. هر جا که آتش دهنۀ اسلحه ای را می دیدم به سمت آن شلیک می کردم. هوا تاریک بود؛ اما منورها زمین را کاملاً روشن کرده بود.

علی اخویان، جانشین دسته را صدا زدم و به او گفتم که در سمت راست ستون باشد. من هم آخرین نیروی سمت چپ بودم. یعنی ما از سمت چپ با یگان دیگری الحاق نداشتیم. این موضوع را فقط من می دانستم و بقیه نیروها از آن بی خبر بودند. به این دلیل نگران بودم که شاید عراقی ها ما را دور بزنند و از پشت هدف قرار دهند. بدون این که کسی را مطلع کنم، مراقب اوضاع بودم.

هر چه جلوتر می رفتیم تعداد بیشتری مورد اصابت قرار می گرفتند و از ستون جا می ماندند. با روشن شدن منور، دیدم که عده ای روی زمین افتاده اند. بعضی به شهادت رسیده اند و بعضی هم مجروح شده اند. فکر ایستادن و کمک کردن را از سرم بیرون کردم؛ چون می دانستم بعد از ما گروه های امداد خواهند رسید و مجروحین را منتقل خواهند کرد. آنچه مهم بود، رسیدن به خاکریز اول عراقی ها بود؛ با هر قیمت ممکن با تحمیل شکست به دشمن.

عراقی ها که ما را در نزدیکی خودشان می دیدند با دقت و شدت بیشتری تیراندازی می کردند. صدای وِزوِز گلوله هایی را که از بیخ گوشم رد می شد، به راحتی می شنیدم. از خدای خواستم که منوری روشن نشود، تا در تاریکی بتوانیم با تلفات کمتری به خاکریز نزدیک شویم.

به پنجاه متری خاکریز رسیدیم. یک منور روشن شد و من توانستم پشت خاکریز عراقی ها را ببینم. بعضی از بچه ها که آمادگی جسمانی بیشتری داشتند با سرعت خود را به پای خاکریز رساندند. سی متر با خاکریز فاصله داشتم. به سرعت اضافه کردم تا شاید این لحظات آخر را به سلامت بگذرانم. در همان حال با اسلحۀ کلاش کوتاهی که در اختیار داشتم به طرف خاکریز شلیک می کردم. یک باره با سر به زمین خوردم. پای راستم جا مانده بود و تمام هیکلم روی پای چپم افتاد. فهمیدم مجروح شده ام. اصلاً قادر به حرکت نبودم. تیربارچی عراقی از فاصلۀ نزدیک با دو تیر زمین گیرم کرد. پای راستم از ناحیه ته راه به شدت مجروح شد. تعدادی از نیروها به امید رسیدن به خاکریز دشمن از کنارم گذشتند و مرا نشناختند. ناصر یگانه که آرپی جی زن بود در روشنایی منور مرا شناخت. او به دلیل شلیک زیاد گلوله آر پی جی چیزی نمی شنید؛ اما چشمانش مرا دید. به طرفم آمد و گفت: حمید! چه شده؟ گفتم: هیچی. ناصر! سعی کنید خاکریز دشمن سقوط کند و الا تمام بچه ها قتل عام می شوند. من نیاز به کمک ندارم. به بچه ها کمک کن.صدای الله اکبر بچه ها با تکبیرهای قبل، اختلاف داشت. تکبیری همراه با غرور، ناشی از فتح اولین خاکریز دشمن. تعداد خیلی کم شده بود. برای گرفتن خاکریز اول تلفات زیادی دادیم. تعدادی از عراقی ها کشته و مجروح شده بودند و تعدادی هم به سرعت به طرف خاکریز بعدی عقب نشینی می کردند.



[1]شهید محمد گراوند یکی از دیده بان بسیار با تجربه لشکر 57 ابوالفضل بود که در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید.

[2]نقطه رهایی محلی است که نیروهای مهاجم حرکت اصلی خود را با تاکتیک نظامی به سمت دشمن آغاز می کند. 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 فروردین 1393 توسط عارف قبادی