تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - عملیات بیت المقدس قسمت دوم

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 


شب 7/2/61 بود. در محلی که قبلاً توضیح دادم آخرین مراحل آمادگی انجام شد. گرچه آن موقع می دانستم آنجا کجاست اما بعداً فهمیدم حوالی دار خوئین یعنی بین اهواز و آبادان هستیم. منطقۀ دار خوئین در جنوب و در خوزستان مشهور است. شهرکی است در شرق روخانۀ کارون در کنار جادۀ آسفالت اهواز- آبادان و نزدیک به رودخانه. در کنار شهرک نیز تأسیسات پتروشیمی از قبل بنا نهاده شده بود اما بصورت نیمه تمام یا نیمه فعال بود

ساعت دوازده نیمه شب کمپرسی ها به طرف منطقه نامعلومی حرکت کردند. دقایقی بود که غرش توپخانه ها همۀ فضا را پر کرده بود. شلیک بی وقفه توپخانه ها و کاتیوشاها نشانه عملیات بیت المقدس بود که با رمز یا علی ابن ابی طالب (9) آغاز شد. تمام موهای بدنم سیخ شده بود. خیال می کردم که از غافله عقب مانده ام. خیلی مضطرب بودم و عجله داشتم هرچه زودتر به خط مقدم برسم.

ساعت دو نیمه شب، درگیری به اوج خود رسیده بود. صدای مهیب توپخانه ها و انفجارهای پی در پی لحظه ای قطع نمی شد. در دقایق اولیه عملیات نیروهای عراقی از ساحل رودخانۀ کارون عقب نشینی کردند. مهندسی ارتش سریعاً مشغول احداث پلی روی رودخانۀ کارون شد. در فاصله سه کیلومتری کارون سرعت کمپرسی کم شد. از بالای دیوارۀ کامیون اطراف را نگاه کردم. زیر نور منورها تا چشم کار می کرد کامیون و توپ و تانک و نفربر و ستون نظمی بود که در پشت پل تجمع کرده بودند تا به نوبت از رودخانه عبور کنند.دیگر طاقت ماندن در داخل کامیون را نداشتم. پیاده شدم و با عجله خودم را به کنار رودخانه رساندم. انگار روز قیامت بود. و لوله ای برپا شده بود. صدای موتور کامیون های نظامی، صدای تانک ها و نفربرها و دود اگزوز آنها، صحنه ای را بوجود آورده بود که در کنار پل هیچ کس هیچ چیزی را نمی شینید. به سرعت به سمت کامیون آمدم. در آن هیاهو نگران گم شدن خودم بودم. به هر کامیونی که می رسیدم جانشین دسته را صدا می زدم. کامیون را پیدا کردم. به کمک بچه ها داخل اتاق پریدم. انگار از عملیات برگشته بودم؛ همه با شور و اشتیاق می گفتند که چه خبر است؟

ساعت چهار و نیم صبح بود که به نزدیکی پل رسیدیم. از بدشانسی حق تقدم را به یک یگان مکانیزه دادند. از فرصت استفاده کردم و از بچه ها خواستم که پیاده شوند و نمازشان را بخوانند. جهت حفظ جان نیروها برای این که بچه ها گم نشوند گفتم که با تیمم نماز بخوانند. بچه ها خسته وکوفته با کمک هم از دیوار چند متری کامیون پایین آمدند. خیلی ها گیج و گنگ بودند؛ اما این فرصت، آنها را سرحال آورد. نماز را خواندن و با عجله و سر و صدا بچه ها را سوار کردم.

هواکاملاً روشن شده بود که نوبت به عبور ما رسید. به همراه نیروهای ارتش تیپ نوهد که لباسهای پلنگی و کلاه های خاص خود را داشتند، آمادۀ حرکت شدیم. بسیار ترکیب مقدسی بود.

به چند متری پل رسیدیم؛وبا طی چندین کیلومتر زیر درگیری توپخانه طرفین وارده جادۀ اهواز خرمشهر شدیم.آنچه حرکت ما را سرعت می بخشید، این بود که عراقی ها هنوز فرصت نکرده بودند زمین های این منطقه را کاملاً مین گذاری کنند. یکی از محاسن کامیون این بود که دیوارۀ اتاق فلزی آن جا پناه خوبی برای نیروها بود گاه کامیون به آن سرعت زیاد در چاله هایی که در اثر انفجار گلوله های توپ ایجاد شده بود می افتاد و تمام نیروهای داخل کامیون را روی هم می ریخت. بلند می شدیم و به هم می خندیدیم.

کم کم به محل درگیری نزدیک شدیم. قیامتی بود. کامیون ها در فاصله بیست متری خاکریز بلند کنار جاده که قبلاً عراقی ها آن را زده بودند، توقف کردند. برای این که تلفات داده نشود به سرعت بچه ها را از کامیون پیاده کردم. فرمانده گروهان دستور داد که نیروها پشت خاکریز مقابل سنگر بگیرند. کنار کامیون ایستادم تا آخرین نفر پیاده شد و به همراه او به سرعت خود را به کنار خاکریز رساندم. کامیون ها با عجله منطقه را ترک کردند. پشت خاکریز را نگاه کردم لباس های مختلف نشانه همکاری بین ارتش و سپاه و بسیج بود.

حجم آتش عراقی ها نسبت به ساعت گذشته کمتر شده بود.

ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود که آتش توپخانۀ عراق با حجمی بسیار سنگین شروع شد. تمام طول خط پدافندی ما زیر آتش قرار گرفت.بعد از نیم ساعت تانک های عراقی، به صورت دشت بان از چپ و راست به طرف خط پدافندی ما حرکت کردند. صدای «پاتک ... پاتک» در سراسر خاکریز به گوش می رسید. اخویان را خواستم و با هم تقسیم کار کردیم. بچه ها را در سینۀ خاکریز پناه دادم و به آنها گفتم که هیچ کدام حق ندارند بالای خاکریز بیایند مگر آنها را صدا کنم.

پیشروی تانک های عراق ادامه داشت و ما نیز برای پذیرایی از آنها آماده می شدیم، به بچه ها گفتم بگذارید تانک ها نزدیک بیایند و بعد همگی با هم آتش می کنیم.برادر میرزاپور را که آرپی جی زن خوبی بود در چند متری خودم آماده کرده بود. تانک ها آرایش خطی گرفته بودند و در حال شلیک و پیشروی بودند.

اکثر بچه های خودم را که دستۀ سوم بود همین طور دسته دوم را که شمس الله مرادی[1] فرمانده آن بود به همراه نیروهای ارتشی بالای خاکریز آوردیم. هر چه تانک ها نزدیک تر می شدند، آتش توپخانه شان سبک تر، اما آتش ادوات و خمپاره و تیر مستقیم تانک ها و رگبار کالیبرها شدت می گرفت. تیربارچی های دشمن دقیقاً روی خاکریز را هدف قرار داده بودند تا شاید جلوی دید ما را بگیرند، تا ما فرصت نکنیم روی خاکریز بیاییم.

دویست متر بالاتر از ما، به سمت اهواز، بچه های اصفهان مستقر بودند. تعدادی از آنها که آر پی جی زن و کمک آرپی جی زن بودند، از خاکریز جدا شدند، از جادۀ آسفالت هم گذشتند و به طرف آشیانه ها و چاله های بزرگی که در فاصلۀ صد متری خاکریز وجود داشت دویدند. آنجا سنگر گرفتند و در کمین تانک ها نشستند. منظره عجیبی بود. استقبال از شهادت و مرگ با عزت را به تجربیات جوانیم اضافه کردم و از هجوم آن برادران به سمت تانک های متجاوز آموختم که : گر مرد رهی میان خون باید رفت.

با یکی از تکاوران ارتش مشغول کنترل حرکت های نیروهای عراقی بودیم. ناگهان انفجار شدیدی برای لحظاتی گیجم کرد. متوجه شدم که گلولۀ زمانی در چند متری بالای سرم منفجر شده است. بدنم را نگاه کردم. تمام لباس نظامیم خون بود، اما احساس نمی کردم که مجروح شده ام. تکاوری که کنار من بود مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به شدت مجروح شد. جراحت او شدید بود. به طوری که در همان لحظات اول بی هوش شد و روی زمین افتاد. در حال غلت خوردن به سمت پایین خاکریز بود که او را گرفتم و از دیگران کمک خواستم. شمس الله مرادی که فرماندۀ دسته دوم بود، با عجله خودش را رساند. متوجه پایین خاکریز شدم. تعدادی از بچه ها در خون دست و پا می زدند. تاج الدین دلوچی از نیروی دستۀ دوم را دیدم که لحظات آخر عمرش را می گذراند. ترکشی بزرگ بخشی از سر او را له کرده بود. بعد از چند لحظه بدون هیچ گونه تحرکی پرواز عاشقانه خود را به عرش انجام داد و به شهادت رسید. لحظاتی بعد یحیی دارابی هم که سخت مجروح شده بود به دلوچی پیوست. پای مراد روشنی از زیر زانو قطع شده بود و عباس خزایی هم روی زمین افتاد. روشنی داد می زد:« الله اکبر». در فاصله ده متری او عباس خزایی هم روی زمین افتاده بود و جواب می داد: « خمینی رهبر».

سرانجام عراقی ها شروع به عقب نشینی کردند......

ادامه دارد

 



[1]شهید.





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 فروردین 1393 توسط عارف قبادی