تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - عملیات بیت المقدس قسمت اول

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 


هنوز مدت زیادی از عملیات فتح المبین نگذشته بودکه زمرمۀ عملیات بزرگ دیگری به گوش رسید. یکی از خودروهای سپاه در حالی که بلندگویی روی آن نصب شده بود در سطح شهر حرکت می کرد و همراه با پخش مارش عملیات، افراد داوطلب را برای اعزام به جبهه دعوت می کرد. قرار بود پنجم اردیبهشت نیروهای جدید اعزام شوند.



[1]سردار حاج مرتضی کشکولی هم اینک فرمانده سپاه استان گیلان و فرمانده لشکر 16 قدس است. 

روز موعود فرا رسید. نیروها، گروه گروه وارد محوطه سپاه می شدند و لباس می گرفتند. صد و پنجاه نفر که بیشتر بسیجی و تعدادی پاسدار بودند برای اعزام آمده بودند، من هم خودم را آمادۀ حرکت کرده بودم؛ اما فرمانده وقت سپاه با اعزام موافقت نکرد. نیروها در حال سازماندهی بودند و من انگار روی آتش راه می رفتم. اصلاً طاقت نداشتم. به هر کسی که فکرم می رسید متوسل شدم که رضایت مرتضی کشکولی[1] را جلب کند؛ اما نشد. آنقدر ناراحت بودم که دهانم کاملاً خشک شده بود. احساساتم قابل کنترل نبود. دل به دریا زدم و وارد اطاق فرماندهی شدم. دوباره از او خواستم تا مرا اعزام کند. موافقت نکرد. اشک در چشمانم حلقه زد. حاضر بودم دست او را ببوسم. اشک ریزان به او التماس کردم و قسمش دادم. تا این که خدا رحمی به دلش انداخت و موافقت کرد.

باید می رفتم خانه و اسلحه و تجهیزاتم را بر می داشتم می آمدم. چنان با سرعت از اتاق خارج شدم که صورتم به لبۀ در اتاق فرماندهی خورد و بالای چشمم کبود شد و در یک چشم بر هم زدن ورم کرد؛ اما چیزی که برایم مهم نبود این حوادث بود. مداوم خدا را شکر می کردم. با موتور به خانه رفتم. تمام وسایل لازم را برداشتم و آمدم سپاه به عنوان فرمانده دسته، تعداد سی نفر بسیجی را تحویل گرفتم. ساعت یازده صبح سوار اتوبوسل شدیم و به سمت خرم آباد حرکت کردیم. در مسیر 170 کیلومتری کوهدشت پلدختر به خرم آباد، گاه با شعار های انقلابی بسیجیان همراه می شدم و گاه صفحۀ ذهنم روزهای آینده ای را ترسیم می کرد که آرزوی آن را داشتم. این بار که به جبهه اعزام می شدم نه تنها دلگیری احساس اعزام روزهای اول جنگ را نداشتم، بلکه بار مسئولیت حدود 30 نفر را مستقیماً بر عهده داشتم.

وقتی به پادگان امام حسین (ع) سپاه لرستان رسیدیم، داخل پادگان غوغای عجیبی بود. خودروها پشت سر هم توقف کردند. صدای ترمز دستی اتوبوس ها پی در پی شنیده می شد. آب و هوای خوب، پاد

ان درختان بزرگ و نهرهایی که از کنار آنها جریان داشت همه بچه ها را به خود جلب کرده بود. صدای موسیقی حماسی لری چنان جوانان را به هیجان آورده بود که برای اعزام به مناطق جنگی سر از پا نمی شناختند. صحنه عجیبی را درست کرده بود. مسئولین با بلندگوی پادگان سعی می کردند نیروهای اعزامی را تقسیم کنند که نیروها قاطی نشوند؛ اما هر کس به سراغ دیگری می رفت. چندین دستگاه جیپ که بر روی آنها توپ 106 سوار بود، پشت سر هم به میدان صبحگاه وارد شدند. چراغ های روشن و صدای بوق جیپ ها شور و هیجان خاصی ایجاد کرده بود. انگار داروی نیروزا به جسم بسیجیان تزریق می شد. بچه ها به یکدیگر را در آغوش می گرفتند و تکیه کلامشان انشاء الله کربلا بود. اشک در چشمانم حلقه زد.

ناها روز پنجم اردیبشهت را در پادگان و در گروه های چهار یا پنج نفره خوردیم. در سفره از غذاهای رنگارنگ خبری نبود؛ اما آن روز با اشتهای کامل غذا خوردم. ناراحتی معده داشتم اما نه آن روز و نه هیچ روز دیگر، غذاهای جبهه مرا اذیت نکرد و بعد از مدتی اصلاً فراموش کرده بودم که ناراحتی معده دارم.

ساعت دو بعد از ظهر همان روز بلندگوی پادگان اعلام کرد که برای رفتن به جبهه آماده باشید. همه در جایگاه های خود قرار گرفتند. من هم دستۀ سی نفری ام را به صف کردم. علی اخویان[1] را که محصل بود به عنوان معاون خودم انتخاب کرده بودم، جوان خوش اخلاق و فعالی بود. به دلیل دوستی قبلی که با هم داشتیم زبان یکدیگر را بهتر می فهمیدیم. همیشه او در آخر ستون نیروها را کنترل می کرد و من نفر اول ستون بودم. غیر از دو یا سه پیرمد بقیه افراد دسته جوان و نوجوان بودند. بیشتر محصل و بعضی هم معلم بودند.

به طرف اتوبوس ها حرکت کردیم و سوار شدیم. جمعیت زیادی برای بدرقه ما آمده بودند. دستور حرکت صادر شد. مردم و خانواده های بسیجیان اعزامی جلو خروجی پادگان امام حسین (ع) چنان تجمع کرده بودند که عبور خودروها با مشکل روبرو شده بود. چراغ خودروها روشن بود. پرچم های رنگارنگ از پنجره اتوبوس ها در دست بسیجی ها به رقص می آمد. صحنۀ وداع مادرها با بچه هایشان را هیچ وقت فراموش نمی کنم. اتوبوس ها از خیابان پادگان امام حسین (ع) به راه افتادند و سر کوچه ها تجمع کرده بودند و عبور کاروان اعزامی را می دیدند. از میدان شقایق که خروجی شهر بود گذشتیم و به طرف خوزستان ادامۀ مسیر دادیم. تعداد زیادی موتور سوار ستون را همراهی می کردند که در کیلومتر پانزده جاده خرم آباد- اندیمشک یکی از آنها از جاده منحرف شد که یکی از آمبولانس ها آژیرکشان مجروحین را منتقل کرد.

ادامه دارد



[1]وی در حال حاضر روحانی و استاد دانشگاه است.





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 فروردین 1393 توسط عارف قبادی