تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - اغاز جنگ تحمیلی قسمت دوم

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 


دوران نوجوانی را پشت سر گذاشتم و سنین جوانی ام با شرایط جدیدی که برای انقلاب به وجود آمد شروع شد. روزنامه ها خبر از ناامنی مرزی می دادند. یادم هست روزنامه ها نوشتند؛ پاسگاه «خان لیلی» در مرز عراق، مقابل استان کرمانشاه مورد حمله عراق قرار گرفت. پاره کردن قرارداد الجزایر توسط صدام در یک برنامۀ زنده تلویزیونی، اعلان رسمی جنگ عراق علیه ایران بود. صدام با هدف جدا کردن استان خوزستان از ایران، در 31 شهریور 1359 جنگ را شروع کرد.

دوم مهر ماه 1359 بود که برای اعزام به مناطق مرزی در سپاه کوهدشت همراه پدرم ثبت نام کردم. چهار یا پنج روز توسط عده ای که سربازی رفته بودند به طور فشرده آموزش نظامی دیدیم. تمرینات نظامی در زمین خاکی فوتبال، اطراف سپاه کوهدشت و در کنار میدان توحید انجام می شد. زمین سفت و سختی بود؛ اما عشق به شرکت در جنگ هر مشکلی را آسان می کرد.

زمان اعزام فرا رسید. تمام وجودم هیجان احساسات انقلابی آمیخته با غرور جوانی بود. هر لحظه منتظر بودم فرمان حرکت آغاز شود. سرانجام پنجم یا ششم مهر، ساعت یازده صبح آمادۀ اعزام به کرمانشاه شدیم. مردم ما را به بدرقه می کردند و ما هم تکان دادن دست و شعارهای مختلف به احساسات مردم پاسخ می دادیم. (صدام یزید کافر این آخرین پیام است، عشایر لرستان آمادۀ قیام است.)

در بین راه همه پیاده شدیم و در مکان مناسبی کار عملی تیراندازی انجام شد. به دلیل تیر اندازی دقیقی که انجام دادم مورد تشویق همراهان قرار گرفتم.[1]

ساعت هفت بعد از ظهر به کرمانشاه رسیدیم. یکی دو ساعت معطل شدیم تا در یکی از مدارس غرب شهر مستقر شدیم. شهر به دلیل بمباران هواپیماهای عراقی کاملاً در خاموشی بود. ساعت ده شب هواپیماها در آسمان کرمانشاه ظاهر شدند. صدای شلیک توپ های ضد هوایی و رگبار مسلسل های سبک شهر را مثل خط مقدم کرده بود. هیجان عجیبی داشتم. وارد فضایی شده بودم که در تمام زندگی ام ندیده بودم. هر چند لحظه یک بار صدای انفجار مهیبی شهر را به لرزه در می آورد هدف عراقیها بمباران پالایشگاه نفت کرمانشاه و ایجاد رعب و وحشت در بین مردم بود. صدای آژیر آمبولانس ها و غرش توپ های ضد هوایی و بوی باروت، آتش درونم را دو چندان می کرد. دوست داشتم با تمام توان از مردم شهر دفاع کنم. اما هیچ کاری از دستم بر نمی آمد و فقط به روزهای آینده و انتقام از عراقی ها دل بسته بود. آرزوهایی که برای دست یافتنی و برای رسیدن به آن راه نسبتاً کوتاهی در پیش بود.

آن شب به یادمادنی را بدون استراحت گذراندم. صبح شد. نماز صبح را خواندم. با روشنی هوا نگرانی من برای مردم شهر فروکش کرد.

قبل از ظهر ما را از مدرسه به باغ کشاورزی کرمانشاه بردند. آنجا محیطی زیبا با درختان تنومند، ساختمان ها و سوله های بسیار بزرگ و خیابانهای متفاوت بود. با این که برای سازماندهی نیروهای مکان مناسبی بود؛ اما به دلیل نزدیکی به پالایشگاه کرمانشاه به طور مداوم زیر بمباران هواپیماهای عراقی بود.

همه را تقسیم کردند. من هم به همراه پدرم و چند نفر از بستگام دوستان در یکی از آسایشگاه ها مستقر شدیم. تخت خوابهای به صورت سه طبقه زده شده بودند تا آسایشگاه گنجایش نفرات بیشتری را داشته باشد. سه یا چهار آسایشگاه از نیروهای ما پر شد.

هنوز هوا تاریک نشده بود که شام تقسیم شد. یک کاسه غذا برای چند نفر بود. شام را با اشتها خوریم. قرار بود که فردا صبح یک آموزش 48 ساعته توسط تکاوران اعزامی از تهران به ما داده شود و بعد از آموزش به خطوط درگیری اعزام شویم.

در سه گروهان سازماندهی شدیم. فرمانده گروهان ما گفت: بروید استراحت کنید. فردا ساعت پنج صبح بیدارباش است و بعد از نماز صبح ورزش همگانی داریم. بعد از ورزش صبحانه تقسیم می شود و در ساعت هشت کلاس های آموزشی توسط تکاوران تیپ « نوهد»[2] ارتش برگزار خواهد شد.

به خاطر این که فردا صبح راحت تر بیدار شوم، زودتر خوابیدم، ساعت یازده شب آژیر رادیو به صدا در آمد. لحظاتی بعد آسمان شهر از گلوله های توپ های ضد هوایی سرخ سرخ شد. ناگهان انفجار مهیبی تمام آسایشگاه را به لرزه درآورد. بعضی از بچه ها از طبقۀ سوم تخت خواب ها به زمین افتادند و دست یکی از بچه های بسیجی شکست. زبانۀ آتش پالایشگاه بمباران شده از دور دیده می شد. این بمباران چند ساعت از وقت استراحت ما را به خود اختصاص داد.

صبح شد. صدای برپا برپای فرمانده گروهان را شنیدم. به سرعت از تخت پایین آمدم تا در صف وضو و دستشویی قرار نگیرم. نماز جماعت به امامت حاج آقا ماشاءالله مروجی برگزار شد. بعد از نماز گروهان ما به صف شد و حرکت دویدن برای آمادگی جسمانی آغاز شد. همراه با دویدن شعار می دادیم. یکی از ورزشکاران می گفت: یک، دو، سه و همه با هم جواب می دادیم: شهید!

شعارهای دیگر هم داده می شد که در روحیه نیروها موثر بود. مانند این شعار؛

رفتم جبهه

دیدم دشمن

از جا پریدم

خنجر کشیدم

سینه اش دریدم و ...

ساعت هشت چند جوان ورزیده با لباس پلنگی و کلاه کج قرمز و سبز آمدند. یکی از آنها مسئولیت آموزش ما را به عهده گرفت. او گروه ما را گروه «فولاد» نام گذاری کرد و گفت که شما بایستی مثل فولاد محکم باشید. او در کارش خیلی جدی بود و گاهی هم عصبانی می شد. یکی از بچه ها را به دلیل عدم اجرای دستور نظامی، چند متر سینه خیز روی آسفالت برد. فرد تنبیه شده دلخور شد؛ اما با وساطت بزرگان و دلجویی مربی مجدداً در جمع ما قرار گرفت.

روز هشتم مهر فرار رسید. ساعت دو بعد از ظهر بود که بلندگوی اردوگاه نیروها را به میدان صبحگاه فراخواند. شور و هیجان عجیبی همه را فرا گرفت. احساس می کردم بیش از دیگران خوشحالم. با عجله اسلحۀ برنوی خود را که از کوهدشت همراه آورده بودم برداشتم. لباس هایم را پوشیدم و به سرعت در آخر ستون گروهان قرار گرفتم؛ چرا که هم سنم کم بود و هم کوتاه قد بودم.

بعد از لحظاتی یک خودروی قدیمی مربوط به ژآندارمری وارد باغ کشاورزی شد. قرار شد گروهان ما سوار شود. بعضی از پیرمردها توان بالا رفتن از اتاق خودرو را نداشتند؛ اما به کمک جوانان همگی سوار شدند. به سمت کرمانشاه حرکت کردیم؛ اما مقصد را نمی دانستیم. در حال حرکت شعار می دادیم:

صدام یزید کافر این آخرین پیام است- عشایر لرستان آمادۀ قیام است.

مردم دست تکان می دادند و این ابراز احساسات، هیجان مرا دو چندان می کرد. هیچگاه به روی خود نمی آوردم که کم سن و سال هستم؛ چرا که می ترسیدم با ممانعت مسئولین و فرماندهان جنگ بازگردانده شوم. برای همین همیشه سعی می کردم خودم را چابک و سرحال نشان دهم.

خودرو به سمت سیلوی شهر تغییر مسیر داد و در مقابل یک محوطه نظامی ترمز کرد. تابلوی نصب شده بر سر مقر را خواندم:« ژاندارمری استان کرمانشاه». بعد از هماهنگی با دژبان اجازۀ ورود داده شد. در میدان صبحگاه پیاده شدیم. یکی از مشکلات من این بود که اسلحه برنویی که در اختیارم بود از نوع برنو بلند بود؛ یعنی با بلندی قد خودم چندان تفاوتی نداشت. نگاه خیرۀ بعضی ها تپش قبلم را بیشتر می کرد.

گروهان را به دو دسته تقسیم کردند و برای هر دسته یک فرمانده مشخص شد. هیچ کدام از فرماندهان مرا انتخاب نکردند؛ اما به خاطر پردم اجباراً مرا هم در دسته ای که پدرم در آن بود جا دادند. دسته که به خط شد، باز هم در ته ستون قرار گرفتم. قرار بود به سمت اسلام آباد غرب و سرپل ذهاب حرکت کنیم. آفتاب غروب کرده بود. آماده حرکت بودیم که ناگهان دستور توقف صادر شد. چند دقیقه معطل شدیم. لحظات برایم سخت می گشت همانند بچه کم طاقتی می کردم و با هر دستوری که خلاف میلم بود دچار اضطراب می شدم که نکند پیاده ام کنند.

علت توقف ما این بود که نیروهای حزب دمکرات کردستان ایران برای اختلال در مسیر کرمانشاه به سمت مرز، پاسگاه و گردنۀ مهم «چهار زبر» را مورد حمله قرار داده بودند. چند گلولۀ آر پی جی هم به ساختمان پاسگاه ژاندارمری که در کنار جادۀ آسفالت کرمانشاه  قصر شیرین بود اصابت کرده بود.اما پاسگاه با مقاومت سربازان و درجه داران سقوط نکرده بود. آنها از فرماندهی خود در کرمانشاه درخواست کمک کرده بودند. برای همین ما را برای کمک به پاسگاه توجیه کردند. گرچه می دانستیم که به خطوط مرزی اعزام نمی شویم، اما جرءات نمی کردم حرف بزنم. احساس می کردم نباید بهانه ای را دست آنها بدهم. مطیع محض بودم تا از قافله عقب نمانم.

هوا کاملاً تاریک شد. به سمت اسلام آباد غرب حرکت کردیم. سرعت خودرو بی چادر و باد شدید، هیجان ما را کم نمی کرد و شعارهای حماسی همچنان ادامه داشت. کامیون های سنگین از کرمانشاه به سمت خطوط مرزی در جاده حرکت می کردند. دیدن تانک های پشت تریلرها برایم تازگی داشت. دستگاه نظامی بزرگی را دیدم که آن را »چلچله» می گفتند؛ بعداً فهمیدم که نامش «کاتیوشا» است. مهمات بسته بندی در جعبه های زیتونی رنگ که توسط کامیون ها حمل می شد، عشق و علاقه را به آن سمت خطوط مرزی می برد، اما جرأت مطرح کردن آن را نداشتم.

ساعت ده شب به گردنۀ چهار زبر رسیدیم. باز هم عجولانه و قبل از همه پیاده شدم. از پایین وسایل بزرگترها را می گرفتم و از خودرو تخلیه می کردم. در تاریکی محض هیچ چیزی غیر از شبه ساختمان پاسگاه معلوم نبود. فرمانده سپاه که منتظر رسیدن ما بود به سمت ما آمده خوش آمد گفت و ما را به طرف ساختمان نیمه مخروبۀ پاسگاه هدایت کرد. دیوار تخریب شده توسط گلوله های آر پی جی هفت دمکرات ها، آواری را در کنار پاسگاه تشکیل داده بود.

به واقعیت درگیری نزدیک شده بودم و خود را در میدان عمل می دیدم. کمی ترسیدم. تاریکی شب و صبحت های پخش و پلای بعضی از سربازان که در هنگام درگیری در پاسگاه بودند، کابوس عجیبی از دمکرات ها را در ذهنم ایجاد کرد. احساس می کردم شب آخر زندگیم است. نحوۀ آماده باش سربازان پاسگاه و نوع سنگرگیری آنها را که می دیدم، منتظر بودم که هر آن درگیری دیگری آغاز شود؛ اما در کنار بزرگان و پدرم که قرار می گرفتم احساس آرامش می کردم.

آن شب خبری از شام نبود؛ اما تا بخواهی مهمات برای مان آوردند. تا توانستم تیر و فشنگ به بدنم آویزان کردم. بقیه اش را هم در سنگر نگهبانی نگه داشتم.

تا صبح جرأت خوابیدن نکردم. بالاخره صبح شد. نماز را خواندیم، طلوع خورشید را دیدم، باور نمی کردم؛ چرا که منتظر صبح دیگری نبودم. هر چه خورشید بالاتر می آمد، آرامش بیشتری می گرفتم. کم کم به خود آمدم و شوق به تحرک و این طرف و آن طرف رفتن در من زنده شد.

بیشتر خودروهای نظامی که از کنار پاسگاه می گذشتند، برای مان بوق می زدند و چراغ روشن می کردند. ما هم دست تکان می دادیم. انگار ما خطوط مرزی را نگه داشته بودیم. یکی از کامیون ها ترمز کرد و راننده مقدار زیادی میوه، نان و مواد غذایی تحویل ما داد و رفت. آدم با معرفتی بود. سه روز در پاسگاه ماندیم. روزها در کنار جاده به تماشای ستون های نظامی در حرکت می نشستیم و شب ها نگهبانی می دادم. تا این که سیزدهم مهر ماه، گروهی از همشهریانم که در حال اعزام به سمت جبهه بودند، در برابر پاسگاه توقف و با ما احوالپرسی کردند و بعد از لحظاتی به سمت خطوط مرزی حرکت کردند. احساسات درونیم به شدت تحریک شد. دیگر طاقت نمی آوردم. شروع به جو سازی کردم. همسنگرانم را تشویق می کردم که آنجا را ترک کنیم و به سمت مناطق مرزی برویم. با اینکه فرمانده پاسگاه مخالف انتقال ما بود اما با پیگیری و اصرار نیروها با درخواست ما موافقت کرد و ما به سمت اسلام آباد حرکت کردیم.

ظهر روز سیزدهم مهر 1359 وارد اسلام آباد شدیم. عده ای از مردم به خاطر بمباران های مداوم هواپیماهای عراقی شهر را تخلیه و به روستاهای  اطراف مهاجرت کرده بودند. تردد مداوم خودروهای نظامی و آژیر آمبولانس ها خبر از نزدیکی ما به خطوط درگیری می داد. در حوالی شهر مستقر شدیم. وجود درختان زیاد استتار لازم را در آنجا فراهم کرده بود به استراحت پرداختیم تا برای اعزام به محل مأموریت سر حال باشیم.

یکی از محاسن آن محیط وجود آشپزخانه صحرایی ژاندارمری و ارتش بود. به محض پخت غذا سهمیۀ خود را می گرفتیم. در این مدت غذای خوب و داغ نخورده بودیم. بعد از نهار چون هم سن و سالی نداشتم، سایه ای را انتخاب کردم و روی زمین دراز کشیدم. با این که پدرم همراهم بود اما به دلیل اختلاف سن زیادی که با بقیه داشتم گاهی احساس غربت و تنهایی می کردم. آنها که عمدتاً بالاتر از 50 سال داشتند حرف هایی می زدند که چندان متناسب با روحیات من نوجوان نبود به علاوه، دود سیگار آنها هم اذیتم می کرد.

ساعت چهار بعد از ظهر آژیر قرمز به صدا درآمد. توپ های پدافند هم شروع به شلیک کردند. لحظاتی نگذشته بود که غرش هواپیمایی عراقی سکوت شهر را شکست هر کس به سمت جان پناهی حرکت می کرد. شاخ و برگ درختان، دیدم را برای مشاهدۀ هواپیما محدود کرده بود؛ اما صدای وحشتناک آن گوشم را آزار می داد. این بار هواپیما بمبی بر سر مردم نریختند. یا برای عکس برداری آمده بودند یا در مسیر تردد بودند. با عبور آنها از آسمان شهر، مجدداً سکوت همه جا را فرا گرفت. پیرمردهای گروه ، پس از لحظاتی از گوشه و کنار پیدایشان شد در حالی که لباسهای پر از خاک خود را تمیز می کردند، یکدیگر را به شوخی مسخره می کردند.

غروب شد. هر کدام با یک تخته پتو که در کرمانشاسه تحویل گرفته بودیم به استراحت پرداختیم.

اوایل صبح، خبر شهادت سروان محمد قلی کاظمی،[3] داماد یکی از همراهانمان را شنیدم. او نگران و ناراحت تصمیم گرفت به کوهدشت برگردد. به دلیل تألمات روحی قرار شد پدرم نیز او را همراهی کند. حالا غربت من دو چندان می شد. اما این مسأله که در نبود پردم آزادی عمل بیشتری داشتم، بخشی از نگرانیم را رفع می کرد.

بعد از ظهر روز چهاردهم مهر ماه شایع شد که تا چند لحظۀ دیگر یکی از هواپیماهای خودی در فرودگاه اضطراری اسلام آباد به زمین می نشیند و هیچ کس حق تیراندازی ندارد. اما کنترل این همه بسیجی کار مشکلی بود. چند دقیقه بعد هواپیمای خودی وارد
فضای شهر شد؛ اما متأسفانه پدافند ما چنان آتشی بر سر هواپیما ریخت که خلبان نتوانست فرود بیاید و بدون این که بر زمین بنشیند شهر و فرودگاه را ترک کرد.

ادامه دارد...
.
 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 اسفند 1392 توسط عارف قبادی