تبلیغات
زنده یاد سردار حاج حمید قبادی - اغاز جنگ تحمیلی قسمت اول

زنده یاد سردار حاج حمید قبادی
 


مهر ماه 1341 در شهرستان کوهدشت لرستان به دنیا آمدم. پدرم نام حمید را برایم انتخاب کرد. از 5-6 سالگی ام چیزی یادم نمی آید؛ اما با رسیدن به 6-7 سالگی روزهای شروع به تحصیلم، صفحه ذهنم کم کم پذیرای ضبط حوادث زندگیم شد. در کلاس اول دبستان «هنر» مشغول به تحصیل شدم. اضطراب روزهای اول درس و مدرسه مرا هم به خود مشغول کرده بود.

 برخورد تند رئیس و ناظم و ناظم مدرسه نیز مزید این علت شده بود. کم کم که با محیط مدرسه آشنا شدم، کابوس مدرسه و معلم دیگر برایم عادی شد. سال اول گذشت، به مرور زمان میل بیشتری به دوستی با دیگران داشتم، بازیگوشی در محیط دبستان بین من و همکلاس هایم، وظیفۀ درسی ام را تحت الشعاع قرار داده بود.

در کلاس پنجم معلمی دلسوز داشتیم به نام آقای مجتبی بازگیر که خرم آبادی بود؛ اما در کوهدشت تدریس می کرد. تلاش و راهنمایی او مرا تا حدی تحت تأثیر قرار داد. در یکی از روزهای سال 1353 بود که آقای بازیگر در کلاس حاضر نشد. مراقب کلاس حسن امینی زاده گفت: آقای بازگیر برای شرکت در امتحان دانشگاه غایب است.

برای اولین بار همان جا با مفهوم دانشگاه آشنا شدم.

بعد از دوران ابتدائی وارد مدرسه راهنمایی «محمد معین» شدم. سال 57، کلاس سوم راهنمایی بودم. در تعطیلات نوروز سال 56 به همراه خانواده برای زیارت به قم رفته بودیم. در آنجا اولین جرقه های انقلاب و تظاهرات زده شده بود. به همراه پدرم به دیدار آیت الله انصاری رفتیم. او مدتی به کوهدشت تبعید شده بود. پدرم به او علاقه مند بود. به همین دلیل ما را همراه خود برد.

روزهای مسافرت سپری شد و به کوهدشت برگشتیم اما ره آورد مسافرت قم مرا بیش از دیگر همکلاس هایم به سمت انقلاب و تظاهرات هدایت می کرد. حضور روحانیون در بین مردم شهر چشمگیر بود. روحیات حجت الاسلام محمد کریم مروجی مرا و بسیاری از جوانان را به خود جذب کرده بود. مسجد جامع شهر محل مناسبی برای برنامه ریزی و سازماندهی حرکات انقلابی بود.

در یکی از روزهای سال 57، در تظاهرات، عبدالله شهبازی[1] اولین شهید شهر ما شد. اولین بار که با جنازۀ او مواجه شدم، نه تنها از خون ریخته بر آسفالت خیابان مضطرب نشدم، بلکه مث دیگران خود را به خون شهید آغشته کردم و فریاد کشیدم: توپ ... تانک ... مسلسل دیگر اثر ندارد. حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد!

اسلحه پدرم را بدون اجازه از محل اختفای آن بیرون آوردم و به سمت آسمان شروع به تیر اندازی کردم و این ابتدای راهی بود که فراروی من ترسیم شده بود.

در آن شب مقر ژاندارمری به سرعت توسط مردم مورد حمله قرار گرفت. عده ای از عوامل اصلی کشتار مردم دستگیر شدند. اسلحه و مهمات موجود در گروهان ژاندارمری توسط مدرم تخلیه شدند. با گذشت چند ساعت، کمیته ای متشکل از جوانان و بزرگان شهر تشکیل و اسلحه و مهمات دولتی جمع آوری شد. مردم شهر به سمت مسجد جامع[2] حرکت کردند. در آنجا منتظر دریافت اسلحه بودند یا با اسلحۀ شخصی خود برای تداوم انقلاب اعلام آمادگی می کردند.

اعضای خانوادۀ ما هم با اسلحۀ پدرم و خودروی او در کارها کمک می کردیم. مسجد جامع مقر اصلی و مرکز کنترل و فرماند هی انقلابیون بود. تمام دستورات و هماهنگی ها از آنجا صورت می گرفت. کم کم دامنۀ فعالیت گروه های غیر مسلمان، مخصوصاً گروه های کمونیستی، افزایش یافت. به طوری که جدال بچه مسلمان ها با آنها از بحث های فکری فراتر رفت و کار به درگیری فیزیکی کشیده شد. گرچه هنوز اطلاعات و دانش فکریم به حدی نرسیده بود که در مناظرات شرکت کنم اما در درگیری با گروه ها شرکت جدی می کردم! روزها در امور مختلف کمیتۀ انقلاب فعالیت داشتم.[3] سپاه و بسیج تشکیل شد. من هم جذب بسیج شدم. برای اعضاء کارت عضویت صادر شد و شمارۀ کارت عضویتم در بسیج شهرمان پنج بود.

متناسب با نیاز آن روزها، کار آموزش نظامی توسط بزرگترها و خدمت کرده ها آغاز شد. یک افسر انقلابی در کادر آموزشی مسئولیت اصلی را بر عهده داشت. وی علاوه بر کارهای آموزش نظامی، در تمرین فنون دفاع شخصی و ورزش ورزیده بود و از تجربیات خارج از کشور خود در کشور عمان و عملیات ضفار[4]صحبت می کرد. چند ماه قبل از شروع جنگ بود که دو نفر پاسدار از تهران برای آموزش بسیجیان شهر به کوهدشت آمدند و در سپاه کوهدشت مستقر شدند. برادر «جبلی» و »موسی شهاب» این دو افراد ورزیده ای بودند. مخصوصاً موسی شهاب که او را موسی صدا می کردیم، در کار حرکات تاکتیکی زبده و سرحال بود.

حدود سی نفر بودیم. به دلیل سختگیری زیاد و حرکات طاقت فرسا عده ای دوام نیاوردند و از ادامه آموزش بازماندند. از شمال شهر پیاده به سمت جنوب شهر حرکت می کردیم که تعدادی کورۀ آجرپزی در حوالی روستای « آزادبخت» بود. از ارتفاع هفت، هشت متری دیواره کوره می پریدم. عده ای از آن جمع صدمه دیدند.[5]

حرکت با آتش، پاکسازی مناطق ساختمانی آلوده، سینه خیز، کندن سنگر، اسلحه شناسی و بدن سازی عمده ترین فعالیت آموزشی ما بود البته چون هنوز خبر از جنگ نبود مربیان کارهای تاکتیکی امنیتی داخل شهر را آموزش می دادند.

ادامه دارد...



[1]عبدالله شهبازی در خیابان مورد اصابت گلوله از ناحیه سر قرار گرفت و شهید شد. هنگام شهادت 16 سال داشت و کلاس سوم راهنمایی بود.

[2]مسجد جامع در خیابان امام خمینی کوهدشت واقع است و از مساجد قدیمی این شهر محسوب می شود.

[3]اسامی تعدادی از اعضای کمیته: سید علیرضا هاشمی، علیرضا محرابی، مرتضی کشکولی، علی محمد سوری، علی اصغر اسفندیاری، محمد کریم مروجی و ابراهیم باقری.

[4]ذرگیری که در پی انقلاب در عمان رخ داد و پیش از انقلاب، شاه به آن نیروی نظامی اعزام کرده بود.

[5]روح شهدای جمع شاد باد. شهید دکتر محمد علیم عباسی (شهرام)، شهید محمد مراد نجاتی، مرحوم دکتر حشمت الله محمدی و دیگران. 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 اسفند 1392 توسط عارف قبادی